دل ها را با عشق,سایه ها را با آب,
شاخه ها را با باد...
"سهراب سپهری"
[ ]
+ نوشته شده در ساعت18:57 توسط باران


در انتهای کوچههای دلتنگی، به سکوت بی نگاه تو رسیدم.
بیا به پیش منای تو تنها قبله گاه نگاه مستانه.
زندگی میخواند روی شاخههای خیال با صدایی غم انگیز.
کجاییای بهانه حرکت برای قلم بی جان من.
من بی تو از پس قلههای دل تنگی بیرون نمیایم.
چشمهایم میپندارند که تو قلب کوچک من را در بیابان بی کران تنهایی رها کرده ای.
آیا این است پاداش صداقت؟یا مجازات عشق؟
میدانم، میبینم در دور دست ها...
وقتی که تو از خود میپرسی،
پرنده کوچک من کجاست؟
اما من میدانم پرنده که پر زد راه بازگشت نداند.
خداحافظ ای تنها مثل آن پرنده...






[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:26 توسط باران


آسمان ابیست
مثل چشمان تو، مثل دستان من
لطف پا برجست
مثل حرف تو، مثل عشق من
شب سیاه است و من
خالیام ز هر نگاه
بی هوده پی نگرد
نیست هیچ چیزی به جا
دوریت نفس برد
ای همه هوای من
بی تو من به کس بگم
حرفهای عاشقانه را


[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:56 توسط باران






